میخواستم از یک سالگی وبلاگم بگم ، از یک سال پرازحرف پراز لحظات جور واجورپر از دنیاهای کشف نشده افکارم، از دوستدارم های یک سالم ، دوست ندارم ها ، گفتنی هام ، خواندنی هام ، دوستام ، دروغهام ، عاشقی هام ، نفرتهام ، و ...ازبهترین رخداد یکسال قبلم از4 ماهگی فرشتوکم از 18 تیر از شروعی که متقارن شده با پایان خودم!
تازه 4ماهه که نفس تازه (فِرِش) توی سینه هام پیچیده شده بود که همه چی دود شد و دودش مستقیم توی چشمام رفت! من اسیر صداقتی شدم که سنجیده ومنطقی نبود! و شاید بیشتر اغراق بود! ولی خب Ctrl + Z چی میشه مگه؟! حالا تو بیخیال بشی چی میشه ؟! آدم همه چیز رو که باهم خراب نمی کنه؟! بیا و یه بار دیگه خودتو اونجوری که هستی نشون بده! میخوام تو چشام بگی! گریه کردم شاید مثل خودت! گفته بودم نمیدونم چی میشه اگه گریه ات بدم! اینا ها مُردم!
اولای صبح بود داشتم حس میکردم که چقدردلتنگت شدم! یعنی این ماییم که اینجوری شدیم؟! (منو تو باهمه فرق داریم اینو خودتم میدونی! اگه تو بری میمیرم بگو که با من میمونی!) یعنی واقعا گفتی؟! این 4 ماهگی رو اصلا دوست ندارم چون جنسیتش معلوم شد! فرشتوک ما جنسش شیشه است! یه شیشه که حالا بخار روش روگرفته! اگه این بخار بره شیشه تمیزتر میشه!
کی میگی همش تموم شد؟! کی میگی سلام! خوبی؟ چطوری؟ چی کار میکنی؟!
پ.ن: راستی رانندگی خوش گذشت؟!
پانویس:
1- تمام ذوق و شوق نوشتن برای یک سالگی وبلاگم پَر!
2- چرا اصلا اون سوال به ذهنت زد بپرسی؟
3- شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم!
4- برگرد خرابش نکن!
5- تیر18 سالگرد خیلی چیزای دیگه هست که الان وقتش نیست!