۱- یه سری سر مدادهایی بودن زمان ما مد شده بود کله یه آدم پانکی/جاز بودن! با موهای وزوزی وای چه لب قرمزی!!! یه جور پاکن هم بود که خیلی دراز بودن شکل مداد داشتن! خط کش جادویی! تاشو بودن وحدود یک متر رو اندازه میزدن! و خودکار آمریکایی! یه خودکارهایی بودن پرچم امریکا روش بود! خداییش خیلی قشنگ و وسوسه برانگیز بودن! یه بار هم اقدام به خریدن یکیشون کردم که از فرط عذاب وجدان به خاطر گرونیش! پسش دادم! در کل علاقه خاصی به لوازم تحریر ندارم! شاید سرکوب شدنش در ایام مدرسه باعثشه!
۲- SEGA! عجیب عقده ایش شده بودم! که بعدا با میکروجنیوس و کامپیوتر عقده ام درمان شد!
۳- دوچرخه کوهستان! یه درچرخه ۱۶ داشتم و یه کورسی ۲۴ بهم به ارث رسید! یه مدت هم داشتن دوچرخه های موسوم به "دریا موجه کاکا دریا موجه!" آرزوم بود! رجوع به فیلمی از فیلمای مرکز هرمزگان! اسمش یادم نیست!
۴- واکمن! کلاس ۴و۵ بودم که تازه جو آهنگ های ایتس ایتس دار بود! یکی از بچه ها که شدیدا توی کف بود دوتا انگشتشو تو گوشش میکرد مابراش صدادر می اوردیم!!
۵- تلویزیون رنگی بزرگ! که خیلی زود به آرزوم رسیدم! والان آرزو میکنمکاش هیچوقت نداشتیم!
۶- آلبوم دستساز آرنولد ، استالونه و بروس لی! یه آدمس های ترکی بودن که عکس ایتارو چاپ میکردن!
۷- راز جنگل! راز دایناسورها و ...! یه بازی چند نفره علمی تخیلی بود! آدم اهنی از اونایی که پسر داییم داشت!
۸- سوغاتی غیر از لباس! یادمه توی یه برهه هر نوع مسافری که داشتیم جایی می رفت از لندن و پاریس و هند بگیر تا قم و شیراز و مشهد و تهران! سهم من از سوغاتیش لباس بود! بعدا که این موضوعرو توی وبلاگ بهزاد علیهم الرحمت مطرح کردم اینو دیدم درد مشترکیه!
۹- مثل هر پسر دیگه ای تفنگ بادی!
۱۰- توپ قانونی! منظور همون توپ ۴۰تیکه است!
۱۱- ویدئو VHS ! ندیدن هیچ فیلمی از جکی جان فرانکی و راکی در کوران زمانی که تنها فیلم های قابل پخش توی محیط خونه بودن!
۱۲- بومرنگ! همیشه آخر کیهانبچه ها تبلیغش بود! هیچ اسباب بازی فروشی و کالای ورزشی فروشی معتبری هم نداشتش!
۱۳- مجموعه کتابهای مصور تن تن! و قصه های منو بابام!
۱۴- دوست دختر! با دیدنیه فیلم آلن دلون که دوست دخترش کمکش کرد فرار کنه این عقده رو تو وجودم حس کردم! ولی وقتی معلم دینی کلاس پنجمون در مورد روابط نا مشروع زن و مرد حرف زد کاملا بی خیالش شدم! مخصوصا عذابهای الهی که اون دنیا بسرشون میاد!
۱۵- آرزویی که تاالانهم بهش نرسیدم! دیدن تصاویر ۳ بعدی بود که توی هفته نامه افتابگردان و دانستنیها چاپ میشد!
۱۶- تیز هوشان قبول شم! یادمه بخاطرش نماز میخوندم و تسبیح میگردوندم!
۱۷- ذره بین! نه برای بزرگ نمایی اجسام ذره بینی!! بخاطر سوزوندن مورچه!
۱۸- کانگورو و اسب سیاه! بخاطر وجود اسکیپی و الک رمزی !
۱۹- ازوموبیل! چون فک میکردم اسمش تو مایه اتوموبیله پس بهترین ماشین دنیاست!
۲۰- لوژ سواری! بخاطر ترس و استرس باحالی که احتمالا داشت! ولی وقتی مقاله ای از فروید راجع به تاثیر هورمون های جنسی در ترس از این نوع رو خوندم به این نتیجه رسیدم که بهتره اون ها رو جای دیگه مصرف کنم!
۲۱- بر خلاف همه دوستای دوران دبستانم که همه دکتر و خلبان و پلیس شدن!! من میخواستم کارگر ، کشاورز ، یا پیامبر بشم!
اینا آرزوهای دوران بچه گیم بودن که یا تبدیل به عقده شدن یابا عزت نفس عجیبی که داشتم بر طرف میشدن! همیشه از وضعیت حاکم راضی بودم البته در دوران طفولیت! دوست دارم اینا هم از آرزوهاشون بگن!